Saturday, 12 June , 2021
امروز : شنبه, ۲۲ خرداد , ۱۴۰۰ - 3 ذو القعدة 1442
  پرینتخانه » جامعه تاریخ انتشار : 09 ژوئن 2021 - 9:59 | 2 بازدید
گوشه‌ای از زندگی‌نامه سراسر جهاد سید الاسرا

مجاهد نستوه

یکی از موضوعاتی که در جنگ و پس از آن، با آن درگیر بودیم موضوع به اسارت گرفته شدن تعدادی از رزمندگانمان بود. وقتی به موضوع اسارت نگاه می‌کنیم، می بینیم شیرهای خمینی در اسارت نیز شیر بودند. یکی از این شیرمردان شخصیتی مثال‌زدنی دارد مرحوم ابوترابی معروف به سید آزادگان بود.
دفاع مقدس، دفاعی مستقیم و غیر مستقیم و همه جانبه در برابر بسیاری از قدرت‌های دنیا بود. در این بین هر چند هزینه‌های بسیاری بخاطر به شهادت رسیدن یاران انقلاب و جوانان ایران اسلامی داشتیم اما پدیده‌هایی جالب و الگوهایی کم نظیر در این جریان دفاع مقدس و پس از آن معرفی شدند؛ الگوهایی که سالیان سال می‌توان در مورد زندگی و خاطراتشان کتاب نوشت، فیلم تولید کرد خاطرات آن‌ها را گفت و از آن‌ها پندها گرفت.
مرحوم حاج سید علی اکبر ابوترابی در سال ۱۳۱۸ در شهر قم متولد شد. جد پدری او از علمای قزوین و جد مادری او نیز از از علما و مجتهدین به نام این شهر بود. مرحوم ابوترابی در مورد اجدادش در بازجویی‌های ساواک می‌گوید: « اجدادم همه بیشتر تا چند طبقه در نجف اشرف تحصیل کرده اند و فعلا نیز مرقد جمعی از آنها نیز آنجاست» . پدرش مرحوم حجت السلام حاج سید عباس ابوترابی از علمای قزوین بود. در اسناد ساواک در مورد او می‌خوانیم: «نامبرده از روحانیون افراطی مخالف دولت بوده که به وسیله سخنرانی های خود ، موجب تحریک مردم به اغتشاش در شهرستان قزوین گردیده است.»

آن روزها رضاخان داشت برنامه انگلیس‌ها را در ایران پیاده می‌کرد. کشور نیز دچار جنگ جهانی دوم بود.
سید علی اکبر ابوترابی در سن هفت سالگی تحصیل خود را در مقطع ابتدایی آغاز نموده و در نهایت در سال ۱۳۳۶ موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. او در سال ۳۷ با اینکه خانواده‌اش او را برای ادامه دادن تحصیلاتش در مقطع دانشگاه تشویق نمودند اما او وارد حوزه علمیه شد. مدرسه نواب مشهد اولین مدرسه‌ای بود که او برای تحصیل انتخاب کرد. وی در آن زمان از محضر حضرات آیات ادیب نیشابورى و شیخ مجتبى قزوینى بهره ها برد. مرحوم ابوترابی در مورد چگونگی انتخاب راهش برای ادامه تحصیل در حوزه مشهد می‌گوید: «بعد از گرفتن دیپلم، با پیشنهادی که پدرمان به ما دادند، ما را علاقمند کردند که وارد حوزه بشویم و به درس و بحث های حوزوی اشتغال پیدا کنیم. در این رابطه، حاج آقا والد معظم بنده، سهم بسیار زیادی دارند چون ابتدا خودم تمایلی نداشتم و مرحوم دایی [ حجت الاسلام سید علی علوی ] هم اصرار داشتند که بنده را به آلمان اعزام بکنند تا در آنجا ادامه تحصیل بدهم. به هر حال، علاقه زیادی پیدا کرده بودیم که وارد حوزه بشویم. دیدیم در قم، مرحوم دایی ما پافشاری زیادی می‌کنند ، با اجازه پدر بزرگوارمان به مشهد مقدس مشرف شدیم که دیگر از پافشاری دایی مان مقداری فاصله گرفته باشم.»
با شروع حرکت امام خمینی رحمه الله علیه در سال ۴۲ سید علی اکبر نیز به خیل انقلابی‌ها پیوست و شروع به مبارزه با رژیم ستم شاهی نمود. برای جدی‌تر شدن مبارزاتش در آن روزها از مشهد به قم آمد و در حادثه مدرسه فیضیه نیز مورد ضرب و شتم ماموران رژیم ستم‌شاهی قرار گرفت.
مرحوم ابوترابی برای ادامه تحصیلات حوزوی خود، در سال ۴۴ تصمیم گرفت به نجف اشرف سفر کند. با اتمام تحصیل در مقطع سطح، پس از مدتی شاگردی در محضر حضرت امام در فقه و اصول سید علی اکبر قصد بازگشت به ایران را نمود ولی در مرز خسروی دستگیر و زندانی شد. موضوع از این قرار بود که سید علی اکبر در مرز خسروی با آمادگی قبلی مامورین امنیتی و مرزی تحت نظر قرار گرفته و دستگیر می‌شود. در بازرسی از وسایل شخصی‌اش تعدادی اعلامیه که در کیفش جاسازی شده بود توسط ماموران کشف شد و در نتیجه او را به جرم پخش اعلامیه و اقدام علیه رژیم به زندان انداختند. ابتدا در زندان قصر شیرین زندانی شد ولی سپس به زندان کرمانشاه و پس از آن به زندان اوین منتقل شد. با ذکاوت مرحوم ابوترابی چیزی دستگیر ماموران نشد در نهایت پس از حدود شش ماه وی از زندان آزاد شد. پس از آزادی از زندان آقا سید با نقشه‌های مختلف چند بار قصد کرد تا به نجف اشرف بازگردد ولی هر بار موفق نمی‌شد.
پس از آزادی فشارهای ماموران رژیم با تحت نظر گرفتن او زیاد شد. اما سید علی اکبر مرد میدان مبارزه بود. آشنایی او با شهید مجاهد، سیدعلی اندرزگو باعث شده بود او هم مانند یار دیرینش مبارزات خود را مخفیانه ادامه دهد. برای همین ماموران ساواک آنچنان که می‌خواستند نمی‌توانستند سر از کار او در بیاورند. در گزارشات ساواک در مورد او آماده است: «سید علی اکبر ابوترابی فردی فعال است که دائم بین قم و تهران در حال تردد است. او آرام ندارد». او در کنار شهید اندرزگو علاوه بر مبارزات سیاسی به سازماندهی گروه‌های مسلح پرداخت. انس زیاد و همکاری او با شهید اندرزگو باعث شده بود که خلق و خوی مثل شهید اندرزگو شود. بخاطر همین انس بود که از سیدعلی اندرزگو خاطرات زیادی را در ذهن داشت. او در مورد شهید اندرزگو می‌گوید: «شهید سید على اندرزگو، از یک اخلاق اسلامى در سطح بسیار بالا برخوردار بود و آن گونه بود که قرآن مى فرماید: «… اشداء على الکفار و رحماء بینهم». البته با بزرگان دیگری مانند مرحوم شهید رجایی نیز ارتباطی نزدیک داشت و با از یاران جلسات ماهانه شهید بهشتی رحمه الله علیهم بود. وقت مبارزه سر از پا نمی‌شناخت. به قول خودش: «در آن روزهاى پر التهاب، کار ما سنگین بود و بسیار اتفاق مى افتاد که در طول شبانه روز کمتر از یک ساعت مى خوابیدیم».
سید علی اکبر مدتی نیز به لبنان رفت تا شاهد مبارزات مردم لبنان برای آزادی بیت المقدس باشد. او در مورد حضورش در لبنان خاطره‌ای را تعریف کرده است: « یک سفر به زیارت مسجد الاقصی و خلیل الرحمان ، که مرقد مطهر حضرت یوسف علیه السلام است ، مشرف شدیم. گفتیم برویم بیت اللحم ، همین کلیسایی که زادگاه حضرت (عیسی) علیه السلام است … بعد رفتیم خلیل الرحمان. بچه ها آنجا وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم ، جایتان خالی، ما را سنگباران کردند. ابتدا تعجب کردیم که چرا آنها ما را با سنگ مهمان نوازی می کنند . وقتی سؤال شد، گفتند که شماها بودید که بنزین دادید به اسرائیل، فلسطین را اشغال کرد … »
او برای انتقال سلاح از لبنان ایران تلاش‌های زیادی انجام داد. مرحوم ابوترابی در مورد این موضوع خاطره خود را چنین نقل می‌کند: « برای تهیه اسلحه و این‌ها ، ایشان (شهید اندرزگو) با زحمت زیاد و مشکلات زیادی برخورد می کرد. یک روز گفت: بیایید ، کم کم اساسیش کنیم. می روم لبنان … مسافرتی رفتند لبنان با ماشین، که تصادف هم کردند. مرحوم شهید دکتر چمران خیلی به ایشان خدمت کرده بود . آمدند. بنا شد … ماشینی فرستاده شود … اسلحه جاسازی کنند، بعد دوباره بیاورند. ماشین تهیه شد، از این ماشین های دو دره آمریکایی خوابیده مدل بالا یکی کمی پهن، که جای جاسازی آن بیشتر از ماشین های دیگر است … »
او در جریان پیروزی انقلاب توانست به همراه نیروهایش کاخ سعدآباد را تصرف خود دراورد و پس از تصرف از امکانات و تجهیزات آن مراقبت نماید. علاوه بر این مرحوم ابوترابی به همراه بردارش توانست پادگان لشکر قزوین را نیز در جریان پیروزی انقلاب به تصرف نیروهای انقلاب دراورده تا در حفاظت از تجهیزات جنگی موجود در پادگان نقشی مهم را ایفا نماید.
او پس از پیروزی انقلاب اسلامی همانند قبل از انقلاب، جزو یاران صدیق بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی رحمه الله علیه بود ودر دی ماه ۵۷ یکی از کسانی بود که به تشکیل کمیته انقلاب اسلامی کمک شایانی نمود که در نتیجه آن بسیاری از تهدیدات نظامی که در آن سال‌ها انقلاب نوپای اسلامی را تهدید می‌کرد برطرف شد.
چندی پس از تشکیل کمیته انقلاب در همان‌ روزهای اول پیروزی انقلاب مسئولیت کمیته انقلاب اسلامی قزوین را به عهده گرفت و به خدمت به مردم و مستضعفین این شهر پرداخت. چیزی نگذشت که مردم او را در انتخابات شورای شهر قزوین به عنوان عضو شورای شهر انتخاب کردند. سید علی اکبر رییس شورای شهر و خادم مردم قزوین شد.
هنوز خیلی از عمر از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود که جنگ شروع شد. سید علی اکبر که از سال ۴۲ درگیر مبارزات انقلابی بود این بار در لباس رزم برای مبارزه با دشمن بعثی به سمت جبهه‌های مبارزه حق علیه باطل شتافت. او که از چهره‌های شاخص انقلاب به شمار می‌رفت در ستاد جنگ‌های نامنظم به همکاری با شهید دکتر مصطفی چمران پرداخت. در خیلی از عملیات شخصا به شناسایی می پرداخت و شجاعت زیادی را به خرج می‌داد. برای همین بود که عملیات آزادسازی «دُبِّ حُردان» به سپرده شد.
پس این عملیات و در سال ۵۹ در یکی از عملیات‌های شناسایی رزمی دیگر که برای ترتیب دادن حمله نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم بود به اسارت دشمن بعثی درامد. سید علی اکبر، این اسوه تقوا و از خودگذشتگی می‌توانست خود را مخفی نموده و از دست دشمن بگریزد اما برای نجات جان دوستان و همرزمانش تلاش نمود که در نهایت به چنگ دشمن بعثی افتاد.
با اینکه اسیر شده بود ولی خبر شهادتش به اشتباه در قزوین و سپس کل ایران پیچید. برای او مجالس بزرگداشت متعددی گرفته که در این مراسمات بسیاری از مقامات لشکری، کشوری و دینی در آن شرکت نموده یا به سخنرانی پرداختند.
دوران اسارت مرحوم ابوترابی حدود ۱۰ سال به طول انجامید. در این دوران ایشان شکنجه‌های زیادی را تحمل کرد. اردوگاه‌هاى عنبر، موصل۱، ۳، ۴ و رمادیه و تکریت ۵، ۱۷، ۱۸، و نیز سلولهاى زندانهاى بغداد شاهد سختی‌های روزگار سید علی اکبر بوده‌اند. روزهای اول اسارتش را این‌گونه تعریف کرده بود: « در سلول برای اعتراف گرفتن چندین بار مرا به پای جوبه دار بردند و شماره ۱ و ۲ را گفتند و دوباره برگرداندند. در طول روز چندین بار مرا بردند و آوردند. بالاخره شب مرا به مدرسه العماره بردند و یک تیمسار عراقی به افرادی که آنجا بودند گفت: این حق خوابیدن ندارد. ما نیمه شب برای اعتراف گرفتن می‌آییم، اگر اطلاعات لازم را به ما نداد سرش با میخ سوراخ می‌کنیم. نیمه شب هم آمدند و سرم را با میخ سوراخ کردند؛ولی ضربه طوری نبود که راحت شوم.»

آزاده‌هارا رها نمی‌کنم؛حتی به‌خاطر بهشت خدا

حجت الاسلام محمد تقی صباغی از همرزمان مرحوم ابوترابی در دوران اسارت بوده در مورد ایام اسارت به خبرنگار امین جامعه می‌گوید: « آخرین باری که به جبهه رفتم سال ۶۴ بود. در همان ایام به عنوان مبلغ دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل اعزام شدم و در جبهه غرب به اسارت نیروهای رژیم بعث عراق درآمدم. قبل از اسارت از چند نقطه مانند فک، پا و… مجروح شدم و نیروهای عراقی مرا اسیر کردند. البته پس از اسیر شدن نیز فعالیت‌های تبلیغی مانند فعالیت‌های قرآنی و دینی را رها نکردم و در زمان اسارت نیز به اجرای برنامه‌های تبلیغی و آموزشی میان اسرا می‌پرداختم. در اردوگاه‌های عراق مدتی در محضر حاج آقا ابوترابی بودیم و خاطراتی را از ایشان به یاد دارم. ایشان اسوه، الگو و شخصیتی کم نظیر بود. با اینکه خیلی بین رزمندگان، آزادگان و قشرهای دیگر بودم می‌توانم بگویم مثل ایشان را هنوز از نزدیک ندیده‌ام. ایشان اهل خاک نبود. سید علی اکبر ابوترابی اهل ملکوت بود.
ما با ایشان رابطه‌ای صمیمی داشتیم. آنقدر با ایشان مانوس بودیم که خیلی از اوقات با هم همسفره بودیم و با هم غذا می‌خوردیم. مدتی هم ایشان در کمپ ۱۷ کلمات قصار را آموزش می‌دادند. بعد از اینکه این درس‌ها را یاد می‌گرفتم موظف بودم آن را به نمایندگانی از آسایشگاه‌های دیگر یاد بدهم و مطالب حاج آقا را به این دوستان منتقل می‌دادم. این کار تا جایی ادامه پیدا کرد که من کل کلمات قصار نهج البلاغه را در محضر ایشان آموختم و به دوستان خودم آموزش دادم. خاطره‌ای از ایشان به ذهنم می‌آید که برایتان تعریف می‌کنم. مدتی بود که در کمپ ۱۷ عراق واقع در تکریت بودیم. گروهی از اسرا انتخاب شدند تا از اردوگاهی که نزدیک ما بود بازدید کنند. این کار هر ماه یک بار انجام می‌شد. در کنار ایشان که راه می‌رفتم سوالی به ذهنم رسید که از ایشان بپرسم. از ایشان پرسیدم اگر به شما بگویند شما آزادید چه می‌کنید؟ ایشان در جواب فرمودند: به مقام معصومین و جان فرزندانم قسم می‌خورم اگر بهشت پشت همین سیم‌های خاردار باشد و مرا به بهشت بخوانند و مانع من برای ورود به بهشت فقط همین سیم‌خاردارها باشد به هیچ وجه آزاده‌ها را رها نمی‌کنم. من آزاده‌ها را رها نمی‌کنم حتی بخاطر بهشت خدا! ایشان معتقد بود انسان هرجا که هست باید تاثیر وجودی‌اش مشخص باشد. اگر شخصی در مکانی حضور فیزیکی داشته باشد ولی تاثیری از خودش به جا نگذارد این شخص انگار اصلا وجود ندارد. ایشان بر اساس این اعتقاد نقشی را در دوران زندگی‌اش ایفا کرد که کسی از انجام این نقش بر نیامد. تاثیر وجودی ایشان بسیار عمیق بود. سربازی در اردوگاه تکریت حضور داشت که الان اسمش را به خاطر ندارم. این سرباز خیلی اسرا را اذیت می‌کرد. خیلی از اوقات وقتی بچه‌ها به سمت آسایشگاه می‌رفتند چوب‌دستی خود را به سمت پای اسرا پرتاب می‌کرد و فریاد می‌زد و می‌گفت: من مسئول شکستن دست و پای شما هستم. سریع حرکت کنید! خیلی به بچه‌ها و حاج‌آقا بی احترامی می‌کرد. ۵-۶ ماه از این اتفاقات می‌گذشت که روزی یکی از فرماندهان اردوگاه به حاج آقا اطلاع داد این سرباز بزودی از این اردوگاه ترخیص می‌شود. وقتی این فرمانده توصیف این سرباز را برای حاج آقا می‌کرد و این خبر را می‌داد تصور می‌کرد حاج آقا با شنیدن این خبر خوشحال می‌شود. حاج آقا به فرمانده گفت: من از شما می‌خواهم امشب شام را با اسرا میل کنید. آن سرباز را نیز به همراه خودتان بیاورید. سپس حاج آقا من را صدا کرد. فرمود: آقای صباغی! برو برای این سرباز یک کادو تهیه کن. من هر چه فکر کردم متوجه نشدم حاج آقا این کادو را برای چه می‌خواهد. از ایشان سوال کردم: کادو برای چه می خواهید؟ فرمودند: برای فلان سرباز می‌خواهم. من هم اطاعت کردم و در آسایشگاه‌ها به دنبال کادویی مناسب برای این کار گشتم. یکی از پازل‌هایی را که صلیب سرخ برای آسایشگاه آورده بود از مسئول آسایشگاه گرفتم و برای حاج آقا آوردم. شب مراسم برگزار شد. حاج آقا از ابتدای این مراسم شروع به تعریف و تمجید از این سرباز کرد. فرمانده هم در مراسم حضور داشتند و برخی دیگر از مسئولین عراقی و اسرا نیز در این حین صحبت‌های حاج آقا را می‌شنیدند. حاج آقا می‌فرمودند این سرباز کسی است که وظیفه خود را آنطور که به او ابلاغ شده انجام داده است. گرچه به ما بد گذشت ولی او کار خود را انجام داد. آن‌قدر این صحبت‌ها روی سرباز تاثیر گذاشت که یکدفعه شروع کرد به گریه! بعد از آن فرمانده و حتی اسرا نیز منقلب شده و گریه کردند. من هم از جا برخاستم و از طرف حاج آقا کادو را به آن سرباز دادم. این سرباز طوری تحت تاثیر قرار گرفته بود که می‌گفت من در مورد شما چه چیز دیگری فکر می‌کردم ولی شما چیز دیگری هستید! به نظر می‌رسد هیچ کس این تاثیر آقای ابوترابی با این کار روی این سرباز و فرمانده عراقی گذاشته بود را نمی‌تواند انجام دهد. این روش ایشان بود. ایشان از شخصیت‌هایی بود که اگر وجودش در اردوگاه‌ها نبود حتما ده‌ها تن از اسرا به شهادت می‌رسیدند. بالاخره اختلاف افکنی دشمن و فشارش از بیرون ممکن بود اتفاقاتی را بین اسرا رقم بزند. اما این شخصیت بزرگوار دائما اسرا راهنمایی می‌فرمود و به قول رهبر انقلاب ایشان مثل نوری بر دل‌ها تابید و تاثیر زیادی را به عنوان یک عالم دینی، رزمنده و… بر روی اطرافیانش گذاشت. من تا چند سال بعد از اینکه آزاد شدیم و به میهن بازگشتیم نیز به عنوان معاون ایشان در امور روحانیان آزاده در خدمت ایشان بودم. یادم می‌آید ایشان یکی از کسانی که گول خورده بود و در زمان اسارت اخباری را برای عراقی‌ها می‌برد می‌شناخت. این شخص سربازی بود که در سال ۵۶ برای خدمت سربازی از آمریکا به ایران آمده بود و در جنگ اسیر شده بود. حتی او خود حاج آقای ابوترابی را نیز به بعثی‌ها معرفی کرده بود. قرار بود حاج آقا را پس از شناسایی کامل اعدام کنند. چیزی که زبان ایشان شنیدم این بود که در پاسخ به پرسش عراقی‌ها خودش را بزاز معرفی کرده بود. بعد از مدتی عراقی‌ها فهمیده بودند که ایشان از مسئولین جنگ‌های نامنظم بوده ولی بخاطر اینکه مراسم چهلمین روز شهادت یا سالگرد ایشان را در قزوین به اشتباه گرفته بودند و بنی صدر در آن مراسم سخنرانی کرده بود برای همین عراقی‌ها فکر کرده بودند که حاج آقا از طرفداران بنی صدر بوده یا با او در ارتباط بوده است. برای همین ایشان را اعدام نکردند.
بعد از اسارت روزی من را مامور کرد تا بروم او را پیدا کنم. با توجه به اینکه او در زندان بود با مرحوم شهید لاجوردی هماهنگی‌هایی به عمل آورد و او را پیدا کردم. او در زندان اوین بود. حاج آقا وسایلی برای او فرستاده بود تا به او بدهم. منش ایشان به این شکل بود. »
اما آزادی از اسارت برای «سید آزادگان» آغاز راه بازنشستگی نبود! مرحوم ابوترابی که سالیانی با آزادگان همسفره بود و پای درد و دل بسیاری از آزادگان در اردوگاه‌ها می‌نشست پس از آزادی نیز آزادگان را رها نکرد و برای حل مشکلات آن‌ها اقدامات زیادی را انجام داد. یک روز بالای سر مجروحین، یک روز عیادت و تفقد از آزادگان بیمار و یک روز هم پیگیری مشکلات ایثارگران. آزادگان به جزوی لاینفک از زندگی آقا سید تبدیل شده بود. رهبر معظم انقلاب او را به عنوان نماینده ولی فقیه در امور آزادگان منصوب کرد. او طی ۱۰ سال پس از آزادی روزها را روزه می‌گرفت و شب‌ها وقت خود را صرف کمک به نیازمندان و ایثارگران دفاع مقدس می‌نمود. علاوه بر این در مجلس شورای اسلامی نیز دو دوره به عنوان نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و در نتیجه بیشتر پیگیر مشکلات مردم شد.
بالاخره مرگ آقا سید را متوقف کرد! تصادف در جاده سبزوار-نیشابور سید اسرا، سیدعلی اکبر ابوترابی و پدرش حجت الاسلام والمسلمین ، حاج سید عباس ابوترابی را آسمانی کرد. پیکر سید علی اکبر ابوترابی پس از تشییع در صحن آزادی حرم مطهر امام رضا (ع) غرفه ۲۴ به خاک سپرده شد. یادش گرامی و روحش شاد.

 

 

نویسنده : محمدجواد قائدی
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.