Saturday, 12 June , 2021
امروز : شنبه, ۲۲ خرداد , ۱۴۰۰ - 3 ذو القعدة 1442
  پرینتخانه » یادداشت تاریخ انتشار : 29 می 2021 - 10:41 | 10 بازدید

نقش الگوهای رفتاری جامعه در پرونده‌های فرزند کشی

جنایت هولناک است. حتی در فیلم‌های ژانر وحشت هم پدر و مادر هر دو در مثله کردن فرزندشان همدست نمی‌شوند. در این چند روز بسیار حدس و گمانه‌زنی‌های مختلف در مورد وجوه مختلف این قتل‌های فجیع انجام‌شده که به نظر من هنوز بخش زیادی از واقعیت را نادیده می‌گیرد.
در ابتدا باید به این نکته که در فضای مجازی پخش‌شده که گویا پزشکی قانونی سلامت روان این والدین را تائید کرده باید بگویم که این‌یک تأییدیه بر سلامت روان و عدم بیماری نیست بلکه در جرم‌شناسی و روانشناسی جنایی بحثی بسیار مناقشه برانگیز است که بیشتر به مسئله اختیار و عدم اختیار و جنون آنی در لحظه انجام جرم می‌پردازد که از این منظر تا این لحظه بحث بر این است که این افراد از روی اختیار و بدون جنون آنی به این جنایت اقدام کرده‌اند. اما در مورد اختلالات، این تیپ از جنایت‌های سریالی در صفات تاریک شخصیت قابل‌پیگیری است که نظریه‌پرداز اصلی آن پالهوس در دانشگاه بریتیش کلمبیاست. او از چهارگانه تاریک شخصیت نام‌برده است. افراد با صفات تاریک شخصیت واجد شخصیت ضداجتماعی، رگه‌هایی از خودشیفتگی، ماکیاولیانیسم و سادیسم هستند که مجموعه این ویژگی‌ها باعث می‌شود افراد واجد یک قساوت درونی، نبود احساس گناه، سو استفاده از دیگران، پنهان‌کاری، احساسات سطحی و رفتارهای خشونت‌بار و مجرمانه بسیار فجیع باشند و حتی بعد از انجام جنایت از آسیبی که زده‌اند بسیار خوشحال باشند.
فرزند کشی قدمتی دیرینه دارد و نه‌تنها در کشور ما که در تمدن قدیم یونانی – رومی پدر می‌توانست بدون ترس از پیگرد قانونی فرزند خود را بکشد. در آن دوران علی‌رغم ظهور مسیحیت این رفتار همچنان ادامه یافت؛ با این تفاوت که مادران بیشتر درگیر آن شدند و گزارش‌هایی مبنی بر خفه ‌شدن ناگهانی کودک در بستر به چشم می‌خورد.

در آن دوران انگیزه‌های پشت این رفتار متفاوت بودند؛ از جنسیت کودک، ناتوانی و نقص بدنی یا روانی در آن‌ها گرفته تا فقر و یا مشروع نبودن فرزند، ازجمله دلایل فرزند کشی بود. باوجود گذشت سال‌ها، این دلایل هنوز هم تأثیر خود را در بعضی مناطق جهان اعمال می‌کنند. برای مثال در قرون ۱۶ و ۱۷ با نقطه عطفی در تاریخ اروپا ازنظر قوانین ضد فرزند کشی برخورد شد و در فرانسه و انگلستان آن را جرمی که مستحق مجازات مرگ است تعریف کردند. همچنین این تلقی را وارد قانون کردند که مادری که تحت محاکمه به علت مرگ فرزند است گناهکار محسوب می‌شود، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. این به معنی آن بود

که مادر مسئول اثبات بی‌گناهی خود در دادگاه است. این رویه با ظهور قوانین جدید در سال ۱۹۲۲ و ۱۹۳۸ در انگلستان تغییر کرد و این قوانین بیان کردند که فرزند آوری می‌تواند تا ۱۲ ماه آینده بر سلامت روان مادر تأثیر منفی به‌جا بگذارد و مجازات مرگ را برای کشتن نوزاد ملغی کرد.
اغلب فرزند کشی به کشتن فرزند از سوی والدین تا ۱۸ سالگی اطلاق می‌شود. کودک کشی در مورد کودک زیر یک سال و نوزاد کشی به کشتن نوزاد در ۲۴ ساعت اول زندگی او اشاره می‌کند. بر همین اساس برای درک انگیزه‌های والدین در کشتن فرزند، سیستم‌های طبقه‌بندی مختلفی پیشنهادشده است. اولین آن‌ها در منابع روان‌پزشکی در ۱۹۲۷ ظاهر شد و مادران را به دودسته تقسیم می‌کرد. آن‌هایی که در زمان شیردهی به این کار مبادرت می‌ورزیدند و آن‌هایی که پس‌ازآن مرتکب قتل می‌شدند. محققان ۷۰ درصد موارد را به حالتی که آن را تحت عنوان جنون شیردهی توصیف می‌کردند نسبت دادند. هرچند این تقسیم‌بندی امروز محلی از اعراب ندارد، اما اهمیت تغییرات هورمونی پس از زایمان و فشار‌های روانی مرتبط با مراقبت از نوزاد را نیز نشان می‌دهد.
یکی از تأثیرگذارترین طبقه‌بندی‌ها در ۱۹۶۹ از سوی فیلیپ رزنیک انجام شد که با مرور ۱۳۱ مورد فرزند کشی که از سوی مادر یا پدر انجام و در منابع روان‌پزشکی از ۱۷۵۱ تا ۱۹۶۸ منتشرشده بود، ارائه شد، او به پنج مقوله اساسی در مورد انگیزه والدین در کشتن فرزند اشاره می‌کند. اولین مورد فرزند کشی خیرخواهانه است که این کار به‌زعم والد به صلاح خود کودک است. گاهی این اتفاق به دنبال تمایلات خودکشی در خود والد است، چراکه فکر می‌کند نمی‌تواند کودک را پس از مرگ خود تنها رها کند. گاهی هم این عمل برای رها کردن کودک از درد و رنجی است که والد فکر می‌کند متحمل شده که می‌تواند خیالی یا واقعی هم باشد.

فرزند کشی حاد روان‌پریشانه نوع دیگر این اتفاق است. این نوع فرزند کشی به دنبال بروز روان‌پریشی در والد است که می‌تواند شامل روان‌پریشی پس از زایمان هم باشد. نوع دیگر کشتن فرزند ناخواسته است. در این نوع به فرزند به‌عنوان مانعی که باید از سر راه برداشته شود نگریسته می‌شود. در این مقوله مواردی نیز مطرح می‌شود که والد حتی از مردن فرزند نفع می‌برد. فرزند کشی تصادفی مورد دیگری است که کودک در اثر بدرفتاری‌هایی مانند کتک زدن کشته می‌شود. این مقوله سندرم مونشهاوزن نیابتی نیز قرار می‌گیرد که نوعی کودک‎آزاری محسوب می‌شود که از طریق آن والد با کمک دارو یا موارد دیگر مانند سم، کاری می‌کند که کودک بیمار به نظر برسد که متأسفانه و در اکثر گزارش‌ها کودکانی که قربانی این نوع کودک‎آزاری می‌شوند، درنهایت و در جریان این رفتار‌ها به قتل می‌رسند که در بررسی‌های انجام‌شده شایع‌ترین انگیزه به دلایل خیرخواهانه برمی‌گشت که حدود نیمی از موارد را به خود اختصاص می‌داد.

در مورد مادران، قوی‌ترین ارتباط با فرزند کشی را تاریخچه اقدام به خودکشی درگذشته، افسردگی و روان‌پریشی دانسته‌اند، بررسی‌ بر جمعیت‌های عمومی، نشان داده است که مادران فرزند کش به شکل معمول منزوی بوده و با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کردند و خودشان، تاریخچه قرار گرفتن در معرض بدرفتاری و خشونت خانگی درگذشته داشته‌اند. در این زمینه تاریخچه کودکی خود مادر اهمیت زیادی دارد چراکه نشان داده‌شده مادران فرزند کش از دریافت مهر و محبت کافی مادرانه در زمان کودکی هم محروم بوده‌اند. دلایل این محرومیت هم متعدد بوده و مواردی مانند نبود مادر، بدرفتاری کلامی و بدنی و مشکلات روان را در برمی‌گیرد.

در مورد مردان هم بررسی‌ها نشان داده است که بیشتر آن‌ها در زمان وقوع جرم در اواخر دهه دوم زندگی خود بوده‌اند. معمولاً سن متوسط کودکانی که از سوی پدرشان کشته‌شده بودند، از آن‌هایی که توسط مادرشان به قتل رسیده بودند بالاتر بود. طبق این آمار پدران به‌ندرت درگیر کشتن نوزاد می‌شوند، اما مشاهده‌شده که بین قتل از سوی پدر و تعبیر رفتار کودک از سوی آن‌ها رابطه وجود دارد؛ به‌طور مثال حسادت پدر در مورد اینکه کودک مادر را به او ترجیح داده است، یکی از این موارد محسوب می‌شود و بر همین اساس معمولاً روان‌پریشی در مردان فرزند کش یکی از علل شایع بوده است.

عوامل اجتماعی در ایجاد ناهنجاری‌های رفتاری تأثیر قابل‌توجهی دارند و تغییر شرایط زندگی موجب تغییر شخصیت در تمامی ابعاد می‌شود و فرد را دگرگون می‌کند، در پدیده فرزند کشی، رفتار جنایی برحسب نقص شخصیت مجرم در وضعیت گوناگون اجتماعی، تحت تأثیر پدیده‌های جرم از طرف دیگران قرارگرفته است، درنتیجه تمایلات انسان از محدوده خارج‌شده و شخص دست به ارتکاب قتل می‌زند؛ لذا عواملی نظیر مشکلات اجتماعی، فقر اقتصادی، بیماری‌های روانی و اختلافات خانوادگی از دیگر انگیزه‌هایی هستند که در هنگام ارتکاب جرم و این اتفاق می‌توانند تأثیرگذار باشد.
تمامی این شواهد لزوم بررسی‌های علمی و آماری مناسب در کشور ما را مطرح می‌کنند، فرزند کشی رفتاری است که بی‌شک متأثر از ویژگی‌های فرهنگی هر جامعه‌ای می‌شود و نمی‌توان الگو‌های برآمده از یک فرهنگ متفاوت را به فرهنگی دیگر تعمیم داد؛ اما درک الگو‌های رفتاری جامعه ما می‌تواند تأثیر بسزایی در اتخاذ شیوه‌های پیشگیرانه داشته باشد.

نویسنده : رضا برازی
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.